تبليغاتX
سکوت


سکوت

به وبلاگ من خوش امدید

 

خیلی وقته دیگه بارون نزده

رنگ عشق به این خیابون نزده

این دو مصراع رو با تمام غم و دلتنگی بخون

تا معنی شو بفهمی

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 9:46 توسط محمد| |

من این پایین نشستم, سردو بی روح

تو داری.. میرسی به قله ی کوه...

داری هر لحظه از من دور می شی...

ازم دل می کنی..مجبور می شی...

تا مه راهو نپوشونده نگام کن...

اگه رو قله سردت شد صدام کن...

یه رنگ مرده از رنگین کمونم...

من این پایین نمی تونم  بمونم...

یه رنگ مرده از رنگین کمونم...

من این پایین نمی تونم  بمونم...

منم او که تورو داده به مهتاب...

کسی که روتو می پوشونه تو خواب...

کسی که واسه آغوش تو کم نیست...

می خوام یادم بره دست خودم نیست

 

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 18:5 توسط محمد| |

روبرویم جاده ای بی انتهاست

من در حال رفتنم بی هدف تنها می روم

می روم تا با جاده یک رنگ شوم

می روم تا جایی پیدا کنم تا مردمانش بدانند عشق چیست

عشق هوس نیست عشق پاک است

به زلالی دریا به نرمی نسیم

وبه گرمی خورشید

خسته ام از این یکنواختی به خدا خسته ام

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 10:46 توسط محمد| |

گفت:می خوام برات یه یادگاری بنویسم

گفتم:کجا؟

گفت:رو قلبت.

گفتم:مگه میتونی؟

گفت:سخت نیست آسونه

گفتم:باشه بنویس تا همیشه به یادگار بمونه

یه خنجر برداشت...

گفتم: این چیه؟

گفت:ساکت.

ساکت شدم...

گفتم:بنویس. دیگه چرا معطلی.

خنجر رو برداشت و با تیزی خنجر نوشت:

دوستت دارم دیوونه

اون رفته ,خیلی وقته ,کجا؟؟؟

نمیدونم...

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده....

دوستت دارم دیوونه!!!!!!!

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:17 توسط محمد| |

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

قلب

قلب

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:5 توسط محمد| |

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی.
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بدو بیراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.

جیغ زد و جاروجنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت:


"عزیزم بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تمام روز را به بدوبیراه و جاروجنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."

لابه لای هق و هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کاری می توان کرد...؟"
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید." و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:

"حالا برو و زندگی کن..."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود و زندگی از لای انگشتانش بریزد.

قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم."

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرورویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند...

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:
"او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود..."

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:8 توسط محمد| |

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساس ها کنار هم به خوبی خوشی زندگی می کردند.

احساس خوشبختی ، پولداری ، عشق ، دانایی ، صبر ، غم ، ترس ، شهوت و... .

و هر کدوم به روش خودشون می زیستند ، تا اینکه یه روز احساس دانایی به همه گفت :

هرچه زودتر این جزیره رو ترک کنین ، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت واگر بمانید غرق می شوید.

تمام احساس ها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونشون بیرون آوردند وتعمیرش کردند و پس از عایقکاری اصلاح پارو ها ،آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .

روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه احساس ها به سرعت سوار قایقها شدند و پارو زنان جزیره را ترک کردند . در این میان "عشق" هم سوار بر قایقش بود ، اما به هنگام دور شدن از جزیره ، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و احساس "وحشت" را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار برقایق شود.

"عشق" سریع وبدون تعلل برگشت وقایقش را به حیوانها داد و احساس "وحشت" که زندانی شده بود رو آزاد کرد . آنها همگی سوار شدند ودیگر جایی برای "عشق"نماند. قایق رفت و"عشق"در جزیره تنها ماند .جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و"عشق" تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.

او نمی ترسید زیرا احساس "ترس"جزیره را ترک کرده بود.اما نیاز به کمک داشت . فریاد زد و از همه احساس ها کمک خواست . اما کسی جوابش را نداد.

در همان نزدیکی ها ،قایق دوستش "پولداری"را دید و گفت:

"پولداری" عزیز به من کمک کن.

"پولداری"گفت متاسفم قایق من پرازول ،شمش و طلاست وجایی خالی ندارد!!!

"عشق"رو به سوی قایق "غرور"کرد و گفت : مرا نجات میدهی ؟؟؟

"غرور"پاسخ داد:

هرگزتو خیسی و مرا خیس می کنی.

"عشق " رو به سوی "غم" کرد وگفت:

ای "غم"عزیز مرا نجات بده.

اما "غم"گفت :

متاسفم عشق عزیز من اینقدر غمگینم که یکی باید بیاد وخود منو نجات بده!!!

در این بین "خوشگذرانی"و"بیکاری" از کنار عشق گذشتند ولی هرگز عشق از آنها کمک نخواست.

از دور "شهوت" را دید و به او گفت:

"شهوت"عزیز مرا نجات میدی؟؟؟

"شهوت"پاسخ داد:هرگز،بروبه درک ،سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری ، حالا نجاتت بدم هرگز،هرگز؟؟؟!!!

"عشق"که نمی تونست نا امید بشه رو به سوی "خدا" کرد گفت:

"خدایا " ...منو نجات بده !!!

ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد:

نگران نباش من دارم به کمکت می آیم.

 عشق"آنقدر آب خورده که دیگه نمیتوانست خودشو روی آب نگه دارد وبیهوش شد . پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قایق "دانایی" یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه . جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد زیرا امتحان نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود.

"عشق" برخاست به "دانایی " سلام کرد و از او تشکر نمود."دانایی" پاسخ سلامش را داد و گفت:

من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بیایم "شجاعت" هم که قایقش دور از من نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند .پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم .! یعنی اتحاد لازم را بدون نجات تو نداشتیم . عشق حکم فرمانده همه احساسهاست و ما به اتحاد آنهاست و وقتی نباشد اتحادی وجود نخواهد داشت.

"عشق" با تعجب گفت: پس اون صدای کی بود که به من گفت برای نجات من میآد؟؟؟!!!

"دانایی"گفت:

اون"زمان" بود.

"عشق"با تعجب گفت:

"زمان"؟؟؟!!!؟؟؟

"دانایی" لبخندی زد و پاسخ داد:

بله "زمان" چون این فقط "زمان"است که لیاقتش را دارد تا بفهمد"عشق" چقدر بزرگ است

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 21:25 توسط محمد| |

۱/ جویدن آدامس در سنگاپور ممنوع است.

۲/ تقلب کردن در مدارس بنگلادش غیر قانونی است و افراد بالای ۱۵ برای تقلب به زندان فرستاده می شوند.

3/ مشاهده فیلم های کاراته ای تا سال ۷۹ در عراق ممنوع بود.

4/ در ایسلند زمانی داشتن سگ خانگی ممنوع بود.

5/ در آریزونای آمریکا، کشتن و شکار شتر ممنوع است.

6/ در تایلند همه سینما رو مجبورند هنگام پخش سرود ملی قبل از شروع فیلم قیام کنند.

7/ در دانمارک روشن کردن ماشین قبل از چک کردن اینکه بچه ای زیر آن خوابیده است یا نه، ممنوع است.

8/ در سال ۱۸۸۸ در بریتانیا قانونی تصویب شده که دوچرخه سواران را موظف می کرد تا زمان رد شدن ماشین از کنارشان، زنگ دوچرخه هایشان را بطور پیوسته به صدا درآورند.

9/ در قرن ۱۶ و ۱۷ میلادی نوشیدن قهوه در ترکیه ممنوع بود و اگر کسی در حین خوردن قهوه دستگیر می شدن، به اعدام محکوم می شد.

10/ تا سال ۱۹۸۴، بلژیکی ها مجبور بودند نام فرزندشان را از یک لیست ۱۵۰۰ نفری در روزهای ناپلئون بطور رندوم انتخاب کنند.

11/ در برمه دسترسی به اینترنت غیر قانونی است. اگر فردی با اتهام داشتن مودم دستگیر شود، به زندان محکوم می شود.

12/ اتریش اولین کشوری بود که مجازات مرگ را در سال ۱۷۸۷ حذف کرد.

13/ در انگلستان، سر لاشه هر نهنگی که پیدا شود متعلق به پادشاه است و دم آن متعلق به ملکه.

14/ در فرانسه صدا زدن خوک با نام ناپلئون ممنوع است.

15/ در ویکتوریای استرالیا، تنها متخصصان برق اجازه تعویض لامپ برق را دارند.

16/ در انگلستان چسباندن برعکس تمبر حاوی عکس ملکه، نشانگر خیانت و پیمان شکنی با سلطنت است.

17/ در ورمونت، زنان تنها با اجازه کتبی همسرانشان حق استفاده از دندان مصنوعی را دارند.

18/ در واشنگتون، وانمود کردن به داشتن خانواده پولدار ممنوع است.

19/ در اوهایو آمریکا, ماهیگیری در زمان مستی ممنوع است.

20/ در میامی آمریکا، تقلید کردن رفتار جانواران ممنوع است.

21/ زمانی در کشور سوئیس، محکم بستن در خودرو جرم به حساب می آمد.

22/ در روآتای ایتالیا، عبور افراد غیر مسیحی از ۲۰ متری کلیسا ممنوع است. اما عبور بزرگراهی از فاصله ۱۵ متری کلیسای آن منطقه موجب دردسر پلیس شده بود، زیرا امکان توقف حودرو ها در آن منطقه بزرگران برای چک کردن مسیحی بودن یا نبودن شان وجود نداشت.

23/ در سوئیس داشتن یک پناهگاه برای شهروند الزامی است.

24/ در لینوئیس آمریکا دادن سیگار روشن به حیوانات ممنوع است.

 

               برو ادامه مطلب حالشو ببر


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 20:47 توسط محمد| |

سلام به دوست های گلم خوبید؟

قبل از هر چیز میخوام قبول شدن خودمو در دانشگاه تبریک بگم  رشته

مهندسی قبول شدم خودمو خیلی تحول گرفتم

دوران مدرسه هم چقدر زود گذشت یادش بخیر 

راستی بفرمایین کیک...

 

برو به ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 10:31 توسط محمد| |

روزها  گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

 من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت  دنیا نشست.

 

 فرشتگان چشم به لب هایش دوختند گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گوشد:

 ((با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.)) گنجشگ گفت:لانه ی کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی!این طوفان بی موقع چه بود؟!و سنگینی بغض راه  بر کلامش بست . سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

  خدا گفت: ماری در لانه ات بود.خواب بودی  باد را گفتم تا لانت ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

  گنجشک در خیر خواهی خدا مانده بود.

  خدا گفت: چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.

   اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

 ها های گریه هایش ملکوت خدا پر کرد...  

  

به ادامه مطلب نری ضرر کردی


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:15 توسط محمد| |

سلام!خوبین؟! خوشین؟!

تشکر از تمام دوستانی که نظر میدن

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:21 توسط محمد| |


Design By : Night Skin